دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه

داستان اول :
« چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌ مسئولیت و بی‌ حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌های دوستانم را بردارم.

روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش میرفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام میدادم، ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌ های زیادی استفاده کردم تا جایی که مداد‌ها را از دوستانم میدزدیدم و به خودشان میفروختم.

بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کار‌های بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ ای شدم »

داستان دوم :
« دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت: « خوب چه کار کردی بدون مداد؟ » گفتم: « از دوستم مداد گرفتم » مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟

گفتم نه، چیزی از من نخواست. مادرم گفت:« پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ » گفتم: «چگونه نیکی کنم؟ » مادرم گفت: « دو مداد میخریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم میشود میدهی و بعد از پایان درس پس می‌گیریم »

خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آنقدر که در کیفم مداد‌ های اضافی بیشتری میگذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود.

ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ ای که همه مرا صاحب مداد‌ های ذخیره میشناختند و همیشه از من کمک میگرفتند. حالا که بزرگ شده‌ ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ ام و تشکیل خانواده داده‌ ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم »

نقل از: مهندس محمد حسین قاسمی
عضو شورای اصناف کشاورزی استان مرکزی